![]() |
|
![]() |
|
|
مرگ همکارسه شنبه سوم اردیبهشت 1387مرگ همکار در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» |
|
|
|
عشق به اعضاي خانهپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387عشق به اعضاي خانه
|
|
|
|
روزی پیش گوی پادشاهی به اودوشنبه بیست و ششم فروردین 1387روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. |
|
|
|
راه بهشتشنبه بیست و چهارم فروردین 1387
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو |
|
|
|
دوست مرد بهتر است يا دوست زنچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387دوست مرد بهتر است يا دوست زن
آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده یه شب خانوم نمی ره خونه فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟ خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!! آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟ همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!! خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!! آقا یه شب خونه نمی ره و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟ آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!! و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که : آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟ 8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!! لووول به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد. |
|
|
|
سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتيشنبه هفدهم فروردین 1387سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من مي رسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . |
|
|
|
چشمان پدریکشنبه یازدهم فروردین 1387چشمان پدر اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرينها سنگ تمام ميگذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچههاي تيم بود تلاشهايش به جايي نميرسيد. |
|
|
|
گنجشک و خداجمعه نهم فروردین 1387گنجشك و خدا ا روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...! |
|
|
|
خجالت نکش بگوپنجشنبه هشتم فروردین 1387خجالت نکش بگو وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. «تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.
عاشق تر باشه. |
|
|
|
زيباترين قلبپنجشنبه هشتم فروردین 1387زيباترين قلب
پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخميخود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود. |
|
|
|
داستان جالبچهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 یک داستان کاملاْ آموزنده اگه خواستی تا اخرش بخون
یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین ............. طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد برای مشاهده همه مطالب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید |
|
|
|
چند می گیری محبت کنی؟!چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386چند می گیری محبت کنی؟! |
|
|
|
هر زني زيباستدوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386هر زني زيباست پسرکي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه مي کني؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمي دانم عزيزم، نمي دانم. پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان هميشه گريه مي کند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي که به ذهنش مي رسيد، اين بود: همه زنها گريه مي کنند، بي هيچ دليلي! پسرک بزرگ شد ولي هنوز از اينکه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود. يک بار در خواب ديد که دارد با خدا صحبت مي کند، از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنها اين همه گريه مي کنند؟ خدا جواب داد: من زن را به شکل ويژه اي آفريده ام، به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل کند، به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل کند، به دستهايش قدرتي داده ام که حتي اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتي اگر او را هزاران بار اذيت کنند. به او قلبي داده ام تا همسرش رادوست بدارد، از خطاهاي او بگذرد و همواره در کنار او باشد. و به او اشکي داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بريزد. اين اشک را منحصراً براي او خلق کرده ام تا هرگاه نياز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند. زيبايي يک زن در لباسش، موها يا اندامش نيست. زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو کرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست. |
|
|
|
خدا و كودكیکشنبه بیست و ششم اسفند 1386خدا و كودك
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ...
*** مـادر***
صدا کني
|
|
|
|
مانعیکشنبه بیست و ششم اسفند 1386مانع در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت. نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد. ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: " هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
|
|
|
|
آخرین خیانتیکشنبه بیست و ششم اسفند 1386آخرین خیانت
عرقبه های ساعت روی دوازده بود ، رخساره سه ساعت دیر کرده بود ، حواسم پرتش شده بود ، حالم بد بود ، هیچ وقت اینکارو نمی کرد ، نگرانش شده بودم ، یعنی کجا می تونست رفته باشه ، چرا موبایلش خاموش بود ؟؟؟ با خودم کلنجار می رفتم که در رختکن باز شد و دختری بیست و دو ساله اما پیر ، با ست مشکی ، موهای سیاه و شلخته روی پیشانی ، بینی که با ظرافت طراحی شده ، لب های کشیده ، سرخ و جذاب ، صورت زیبا با یک جفت چشم مشکی و گیرا که به عادت همیشگی کیفش را در مچ دستش داشت و به زمین کشیده می شد داخل آمد ، آره خودش بود ، رخساره بود با مرجان دختر خالش اما چرا پریشان ؟ از یه چیزی ناراحت بود ،انگار غم دنیا تو دلش بود ، چهره اش از غم بزرگی صحبت می کرد که من از اون بی خبر بودم ، بدون مقدمه با چشم خیس گفت نرگس و اومد تو بغل من و زد زیر گریه ، نمی دانم یا نمی خواستم بدونم که مرجان چی می گه ، مرجان رو کنار زدم ، سانس جدید در شرف شروع بود ، به رخساره کمک کردم تا لباس هاش عوض کنه ، با هم رفتیم کنار استخر ، هنوز پای چشماش خیس بود شروع به صحبت کرد :
بقیه داستان در ادامه مطلب
|
|
|
|
چراغ قرمزچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386چراغ قرمز زن از خانه ی دو طبقه ی روبروی پارک بیرون آمد و زیپ کیفش را باز کرد و عینک دودی اش را برداشت و به چشمش زد. آرام آرام قدم برداشت و به سمت پارک روبروی منزل رفت و روی نیمکت سبز رنگ نشست. سرش را به اطراف چرخاند به ساعت مچی دستش خیره شدو دوباره به دور و بر خود نگاهی کرد. چشمش به مرد قد بلندی با پیراهن سفید و موهای سیاه و بلند که روی شانه اش افتاده بود، با هر قدم که بر میداشت موهایش تکان می خورد دست چپش را از جیب شلوار جینش درآورد و به ساعت بند مشکی اش نگاه کرد. قدم هایش را تند کرد و به سمت زن رفت. به نیمکتی که زن روی آن نشسته بود رسید.زن از روی نیمکت بلند شد و گفت: سلام آرش. و مرد دو ابرو در هم کشید و گفت: بقیه داستان در ادامه مطلب |
|
|
|
ريـل تنهـايي...چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ريـل تنهـايي... سلام ميكنم تا بغض در گلويم خفه شود. شايد دل سنگت به رحم آيد و مرحمي بر دل زخم خوردهي دلم باشي. اگر عبور لحظهها را باور ميكردي شايد هرگز تركم نميكردي. كاش زخم كهنه و قلب شكستهام را تسكين ميدادي و ميرفتي. افسوس ميدانم در روياها و افسانههاست. تو خيال مكن، آري بدان منم همان جويباري كه يك روز به دنبال تو و همسفرت بود. منم همان زميني كه يك روز در آن گل سرخ آشتي را كاشته بودي. منم همان آسمان كه چشمهايش را تا عمق آروزها ميپرستيدي. همان اسب نجيبي كه براي تو و به نام تو بود.همان قلبي است كه همچون ساعت ميتپيد. همان باراني كه بر كلبهي عشق تو ميباريد. همان قايقي كه بر درياي پر تلاتم زندگي شنا ميكرد و تو پارو ميزدي. دريغا كه نيستي و من با خاطرات نيستي تو زنده ماني ميكنم نه زندگاني. بيا و ببين كه چگونه بلوري بودم و حال چگونه شكستم. شب است در خلوتي سوخته و فانوسي به دست از پلي عبور كرده واز ريل تنهاييمان گذر ميكنم. |
|
|
|
کاغذ مچالهچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386کاغذ مچاله دختر با شنیدن صدای زنگ موبایل دستش را داخل جیب پالتوی قهوه ای اش برد و گوشی را برداشت. انگشتش را روی دکمه موبایل فشار داد و آدامس را توی دهانش چرخاند وبلند گفت: بله! تویی رضا؟ کجایی؟ یک ساعتی میشه تو پارک منتظرتم. دختر آستین پالتواش را کنار زد و به ساعت مچی اش نگاه کرد و آدامس را توی دهانش چرخاند و گفت: زود بیا. دختر گوشی نقره ای رنگش را روی نیمکت رنگ و رو رفته پارک کنار دستش گذاشت زیپ کیفش را باز کرد و سوهان ناخن را بیرون آورد و به ناخن های بلندش کشید. صدای کفش هایی که به زمین کشیده می شد کم کم نزدیک و نزدیکتر شد. پسری با کلاه مشکی رنگش کنار دختر ایستاد و بلند گفت: خانم می خواین چهرتونو بکشم؟ دختر عینک دودی اش را از روی چشمش کنار زد و نگاه کرد به موهای بور و شلوار جین پسر که دستش را به ته ریشش می کشید. پسر دوباره پرسید، با شمام خانم می خواین چهرتونو بکشم؟ دختر ابرو هایش را درهم کشید و گفت: می خوای چیکار چهرمو بکشی؟ مگه نقاشی؟ پسر کمی نزدیکتر رفت و گفت: بله. دختر چشمانش را به پسر دوخت و گفت: پولم می گیری؟ پسر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: با شما کم حساب می کنم. دختر آدامس را توی دهانش جابه جا کرد با اشاره دست گفت: بیا بشین همین جا زود بکش می خوام برم. پسر کنار دختر روی نیمکت پارک نشست و پاهایش را روی هم انداخت تخته شاستی را به زانوهایش تکیه داد و مداد سیاه را از پشت گوش خود برداشت و گفت: سرتون رو به سمت چپ برگردونید می خوام نیم رختون رو بکشم. دختر چشم دوخت به درخت کاج آن سمت پارک. پسر شروع کرد به نقاشی کردن، مداد را با حرکت چشمانش بالا و پایین می برد. گاهی به چهره ی دختر خیره می شد و دوباره نگاه خود را بر روی کاغذ شاستی بر می گرداند. پس از دقایقی پسر بلند شد و رو به دختر کرد و گفت: خانم تموم شد. دختر خم شد و دست کرد توی کیفش و اسکناس 1000 تومانی را بیرون آورد و به پسر داد. پسر کاغذ را پشت و رو بر روی نیمکت گذاشت و قدم هایش را تند برداشت و رفت. دختر کاغذ را برگرداند و نگاه کرد چشمانش برق انداخت. ابروهایش را در هم کشید هیچ خبری از چهره اش نبود کاغذ سفید پر بود از خطوط ممتد سیاه. دختر از روی نیمکت بلند شد و چشم دوخت به انتهای سمت چپ پارک که رهگذرانی در حال عبور از آنجا بودند. پسر در میان انبوه جمعیت انتهای پارک گمشد . دختر کاغذ را مچاله کرد و روی نیمکت پرت کرد و چشمش به جای خالی گوشی موبایل روی نیمکت افتاد. |
|
|
|
سیرکچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:? چند عدد بلیط می خواهید؟? پدر جواب داد: ? لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.?
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:? ببخشید، گفتید چه قدر؟? متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ? ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!?
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:? متشکرم آقا.?
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
|
|
|
|
خانم و آقاسه شنبه بیست و یکم اسفند 1386آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده
یه شب خانوم نمی ره خونه فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟ خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!! آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟ همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!! خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!! آقا یه شب خونه نمی ره و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟ آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!! و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که : آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟ 8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!! لووول به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد. |
|
|
|
حصاردوشنبه بیستم اسفند 1386حصار
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:? من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟?
برادر بزرگ تر جواب داد: ? بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.?
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:? در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.?
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:? من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.?
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:? نه، چیزی لازم ندارم.?
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:? مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟?
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:? دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.?
|
|
|
|
نجات عشقدوشنبه بیستم اسفند 1386نجات عشق در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ... |
|
|
|
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرمدوشنبه بیستم اسفند 1386
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید! |
|
|
|
پسر خجالتيدوشنبه بیستم اسفند 1386پسر خجالتي
سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من مي رسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . |
|
|
|
نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟؟بهترهدوشنبه بیستم اسفند 1386نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟؟بهتره اول یه اشاره ای بکنم به این که من سال هاست که به عشق اعتقاد دارم و دنبال کسی می گردم که بتونیم در کنار هم یه رابطه قشنگ و رمانتیک و با احساس داشته باشیم.شاید حرفام براتون عجیب باشه ولی متاسفانه هر چی بیشتر گشتم و با ادم های بیشتری آشنا شدم،کمتر به خواسته ام رسیدم.تا حالا تجربه های مختلفی داشتم.از یه عشق کوتاه ولی زیبا تا طعم تلخ جدایی.از بی وفایی تا خیانت.بعضی وقتا خسته میشوم ولی بعضی وقتا هم به خودم می گم این اتفاق ها باعث شده الان با تجربه تر باشم و اینو به فال نیک میگیرم.این رو هم بگم که(اگه تعریف از خود نباشه) بخاطر موقعیت مناسب اجتماعیم و ظاهرم و غیره همیشه جوری بوده که با هر دختری که دلم بخواد می تونم آشنا یشم.اما دنبال هوس بازی نیستم،شاید اگه من هم مثل جوون های دوروبرم فقط می خواستم خوش بگذرونم الان این ناراحتی رو نداشتم. حالا می رسیم به اصل داستان: ماجرا ازاینجا شروع شد که بعد از یک مدت نسبتا طولانی که تنها بودم و وقتم رو با کار و درس و ... پر می کردم یه شب تو نت با یه دختری آشنا شدم به اسم شینا.من داشتم یکی از شعرهام رو تو وبلاگم میگذاشتم و همزمان با اون دختر هم چت می کردم.نمی دونم چی شد که چند بیت از شعر رو برای اون هم فرستادم.خیلی جا خورد.خیییییلی تعریف کرد.همون موقع رفت تو بلاگم و بقیه نوشته هام رو هم خوند.می گفت خیلی با احساسی آقای گل !!! خلاصه اون شب خیلی با هم حرف زدیم و هر چی من بیشتر براش حرف می زدم اون هم بیشتر تاکید می کرد که پسری یه با احساسی تو ندیدم.تا اینکه بهم گفت میشه با تلفن حرف بزنیم؟بلافاصله ازش پرسیدم تو BF نداری.گفت که "تقریبا نه.آخه قهریم.من می خوام بهم بزنم ولی اون هی زنگ می زنه." بهش گفتم من هیچ وقت حاضر نیستم وارد رابطه کس دیگه ای بشم.خلاصه با کلی اصرار و خواهش و این بهونه که چشمام می سوزه و دیگه نمی تونم پای کامپیوتر بشینم و قول می دم فقط همین امشب باشه و...راضیم کرد که بهش شماره بدم.چند دقیقه بعد زنگ زد."شینا"صدای خیلی قشنگی داشت.واقعا صداش مدهوش کننده بود.اما سعی کردم به روی خودم نیارم.اون شب مکالممون چندین ساعت طول کشید،از اون پسر گفت و از اینکه بهش خیانت کرده و با دخترای دیگه بوده ولی می خواد با شینا هم باشه.و همین باعث شده که دیگه شینا نمی خواست با اون پسر ادامه بده و تقریبا 2 هفته بود که بهم زده بودن.خلاصه این که من با این شرایط موافقت کردم که یه دوستای معمولی باشیم. 3-4 روزی از ارتباط تلفنی ما گذشت،هر روز باهم حرف می زدیم اما هنوز نتونسته بودیم همدیگرو ببینیم تا اینکه شینا با پدرش رفت دوبی.با این که خیلی صمیمی نشده بودیم ولی وقتی ایران نبود قشنگ جای خالیشو احساس می کردم و همون موقع بود که فهمیدم دوسش دارم.شینا با موبایلش از دوبی بهم زنگ می زد و حرف می زدیم.اصلا براش هزینه مهم نبود و فقط می گفت که دلم واست تنگ میشه.خلاصه بعد از 10 روز که خیلی سخت گذشت یه روز صبح زود بهم زنگ زد و گفت "هومن پاشو آماده شو که می خوام امروز ببینمت".باورم نمی شد.گفت همین الان رسیدیم ایران.با اینکه خیلی خوشحال بود اما از صداش فهمیدم که یه اتفاقی افتاده.خیلی اصرار کردم تا این که گفت: " بابام اصرار داره که من ازدواج کنم." باورم نمی شد.پرسیدم با کی؟گفت با پسر همکار و شریکش.گفت پسره 2روز اومد دبی و دیدمش.البته قبلا هم دیده بودمش....خیلی عصبانی شدم.بهش گفتم تو خائنی تو فقط میخواستی بازی کنی و قطع کردم.چند دقیقه بعد زنگ زد در حالی که گریه می کرد گفت: "هومن من دوستت دارم.حالا که هنوز هیچی معلوم نیست.من هم موافق نیستم.همه چی یه حرفه.من دلم می خواد با تو باشم..." من هم که طاقت گریه هاش رو نداشتم حرفاشو قبول کردم.اون روز بعد از ظهر همدیگرو دیدیم،روز فراموش نشدنی ای بود.اولین قرارمون تو جردن.تا اون موقع فقط عکس همدیگرو دیده بودیم.با این حال وقتی دیدمش یه عالمه سوغاتی برام آورده بود.حتی فکر نکرده بود که شاید وقتی منو از نزدیک ببینه خوشش نیاد.البته کاملا بر عکس شد و بهم گفت از عکست معلوم بود خوش تیپی اما فکر نمی کردم تا اینقدر.... خلاصه این که همه چیز به خوبیو خوشی می گذشت.ما همدیگرو پسندیده بودیم و هر شیب ساعت ها حرف می زدیم و مرتب باهم بودیمو .از اون جا که شینا هم از خانواده سطح بالایی بود ما همه جوره با هم جور شده بودیم و حسابی خوش بودیم .این رو هم بگم که شینا دختر خیلی داغی بود.می گفت من دوست دارم ازدواج کنم تا زودتر بتونم سکس و تجربه کنم اما با این حال زمانی که با من بود فهمیدم که خیلی دختر پاکی هست.می تونم به جرئت بگم از پاک ترین و نجیب ترین دخترایی بود که دیدم...خلاصه روزای خوش ما سپری می شد تا این که یه روز که جلسه داشتم وسط جلسه زنگ زد(من برنامه جلسات کاریمو بهش می گفتم که تو اون ساعت ها منتظر نباشه) خیلی تعجب کردم وبعد از جلسه بهش زنگ زدم.شدیدا گریه می کرد.هرچی پرسیدم چی شده، هیچی نگفت.فقط گفت باید ببینمت.من باید می رفتم نمایشگاه.باهاش قرار گذاشتم که ناهارو تو نارنجستان (سعادت آباد) که اون دوست داشت با هم بخوریم.حالا بماند که من چطور خودم و باید از جلسه می رسوندم نمایشگاه و بعد می رفتم نارنجستان. خلاصه وقتی دیدمش قبل از ناهار بهم گفت که پدرم گفته اونا بیان خواستگاری ولی من نمی خوام تورو از دست بدم..........بعد از ناهار چند دقیقه با هم تنها شدیم.یه دفعه بغلم کرد.اون قدر محکم فشارم می داد که یه لحظه ترسیدم.تو چشام نگاه کرد و گفت: "هومن می خوام تو شوهر من باشی.منو تنها نگذار.من عاشقت شدم.مثل تو پیدا نمیشه.هومنم دوستت دارم و ..." با اینکه این داستان اعصابمو خرد کرده بود ولی سعی کردم خودمو خوب نشون بدم تا بتونم شینا رو آرومش کنم.آخه منم دیگه دوسش داشتم.از اون روز به بعد خیلی اتفاقای سختی پیش اومد.وقتی با پدرش مخالفت کرد اتفاق عجیبی افتاد.باورم نمی شد که پدرش که ادم معروف و تحصیلکرده و ضمنا پولداری هست این قدر بی شخصیت باشه.بشدت شینا رو کتک زده بود.تمام اون روز ها شینا فقط گریه می کردو کار من شده بود آروم کردنش.تو همین روزا خواستگاره اومد.شینا بخاطر من همون طوری که من می خواستم خیلی پوشیده تو مراسم حاضر شد.حتی به پسره گفت که دلم نمی خواد باهات ازدواج کنم و بابام مجبورم کرده...شینا تا جایی که می تونست جلوی خانوادش ایستاد.کتک خوردو تحقیر شدو همه چیزو تحمل کرد.خودش می گفت تنها دلخوشیم وقتایی هست که می بینمت.من هم سعی میکردم تا جایی که میشه وقتی با منه بهش خوش بگذره.جاهایی بریم که دوست داره مثل سینما یا رستوران و ...اما اوضاع روز به روز بدتر می شد.تا اینکه یک شب که بیرون بودیم شینا حالش بهم میخوره.سریع می رسونمش بیمارستان.دکتر میگه فشارش رو 6 بوده.خیلی شانس آوردین چون هر اتفاقی ممکن بود بیفته.اون شب من باهاش تو بیمارستان موندم تا 12 شب،تا مرخصش کردن.البته به پدرش گفت با دوستش مریم بوده ولی من می فهمیدم که چقدر سخته که آدم بیمارستان بره ولی پدرو مادرش نیان.خلاصه صبح روز بعد باباش قرار بود بره کیش.شینا هم با پدرش رفت تا اونجا باهاش تنها باشه و بتونه باهاش حرف بزنه. (موبایلشو نبرده بود و گفت خودم بهت زنگ می زنم) فکر می کردیم پدرش تو هتل شاید کمی مراعات کنه اما...چند روز گذشت و ازش خبر نداشتم.فقط یه بار off گذاشت و گفت خسته ام و حالم خوب نیت زیاد.تا اینکه بعد از چند روز بهم زنگ زد.گفت من رسیدم تهران.مادر بزرگم فوت کرده.رفتارش عجیب بود.چند روز غیب شد و حالا هم نمی تونست حرف بزنه.بعد از 2 روز تونستیم با هم حرف بزنیم.گفت بابام تو هتل کتکم زد.گفت "خسته شدم.دیگه نمی تونم تحمل کنم." فشار های روانی حسابی شینارو عصبی کرده بود.فوت مادر بزرگشم بیشتر بهم ریختش.در طی چند روز ما فقط چند دقیقه حرف می زدیم.خواستم امتحانش کنم.از دختر دیگه ای حرف زدم.هنوز هم رو من حساس بود.شدیدا عکس العمل نشون داد و معلوم بود هنوز هم دوسم داره اما...هنوز به مراسم 7 مادربزرگش نرسیدیم که پدرش سکته کرد و رفت تو کما....چند روز بی هوش بود.شینا بهم گفت همه میگن از بس با بابا بحث کردی و حرصش دادی حالش این طوری شده...خلاصه اینکه شینا تسلیم شد.بهم گفت دوستت دارم ولی دیگه نمی تونیم کنار هم باشیم.گریه کرد.و از هم جدا شدیم.هنوزم باورم نمیشه. بعد ها 1-2 بار زنگ زد ولی باهاش بد حرف زدم.بهم گفت نامزد کردن و ... نمیدونم چرا شینامو ازم گرفتن؟چرا بعد از مدتها وقتی دختری و که می خواستم پیدا کرده بودم، باید این طوری میشد؟ گناه ما چی بود که نذاشتن بهم برسیم؟این رو هم بگم که اون پسره چون پسر شریک باباش بود،پدرش اصرار داشت به ازدواج وگرنه هیچ چیز خاصی نداشت و ... دوستای خوبم لطفا کمکم کنید.چون دیگه واقعا خسته شدم.نمی دونم باید چیکار کنم.دل و دماغ اینو که دوباره دنبال اون عشق بگردم و ندارم.از طرفی نمی تونم تنها باشم چون انگیزمو از دست دادم.من اگه همه دنیا رو هم داشته باشم باز هم احساس می کنم هیچی ندارم تا وقتی که به اون چیزی که میخوام برسم |
|
|
|
داستاندوشنبه بیستم اسفند 1386اينم يه داستان خوب برا بچه هاي خوب سند سند |
|
|
|
بالهايت را کجا جا گاشتی؟شنبه یازدهم اسفند 1386
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.صدايش اعتراضی بود که در گوش هستی می پيچيد |
|
![]() |
|
![]() |
::عکس در هر زمینه ای-داستان
عکس اخبار شعر داستان اس ام اس آف بازی خلاصه همه چی






